تبليغاتX
عشق یعنی مرگ دور از دسترس

عشق یعنی مرگ دور از دسترس

رمانتیک , دوست داشتنی , قشنگیا و . . .

کاش چشمان تو میفهمید راز دلتنگی باران را

 

 

ـ باید با من ازدواج کنی.

ـ اینکارو نمی کنم.

ـ تو منو بی آبرو کردی.

ـ خودت آبروتو گذاشتی زیر پات.

ـ تو ازم خواستی.

ـ من خواستم تو چرا گذاشتی؟

ـ من بهت اعتماد کردم.

ـ تو لذتشو بردی.

ـ تو هم بردی!

ـ آره بردم، هر کی خربوزه می خوره پای لرزشم می شینه!

ـ این خربوزه لرزش فقط واسه ی منه.

ـ تو که اینو می دونستی چرا خوردی؟

ـ چون تو گفتی!

ـ من گفتم تو چرا با آبروت بازی کردی؟

ـ گفتی باهام ازدواج می کنی!

ـ اگرم می خواستم بکنم الان دیگه نمی کنم.

ـ ازت متنفرم...

ـ مگه دیونه ام با کسی که ازم متنفره ازدواج کنم.

ـ ولی اون موقع که دختر بودم عاشقم بودی.

ـ اون موقع نجیب تر بودی.

ـ تو نجابت منو لکه دار کردی.

ـ می خواستی نذاری.

ـ گفتی منو می گیری.

ـ نمی دونستم همچین عفریته ای هستی.

(... سکوت... گریه)

ـ باید باهام ازدواج کنی.

ـ واسه تو که دیگه فرقی نمی کنه، واسه چی می خوای باهات ازدواج کنم، ازم که متنفری؟

ـ واسه اینکه اون اسم نحست بره تو شناسنامه ام.

ـ که بعدشم هر غلطی خواستی با اسم نحس من بکنی؟

ـ بعدش ازت طلاق می خوام...

ـ اول ازدواج می خوای... بعد طلاق می خوای... لابد بعدشم مهر و... واقعا باید خر باشم که بگیرمت!!!

ـ نه مهر نمی خوام. اسم یه مرد تو شناسنامه ی کوفتیم می خوام.

ـ اینهمه مرد چرا من!

ـ چون تو بی عفتم کردی. چون به تو اعتماد کردم. چون تو خیر سرت عاشقم بودی. چون تو با آبروم بازی کردی. چون تو...

ـ بسه، اینقدر داد نزن. یکی ندونه فکر می کنه فقط من ازت استفاده کردم. تو هم لذت بردی. تو هم حال کردی. تو هم هرجا رفتی گفتی این نامزدمه. خودت آبروی خودتو بردی به من چه!؟

ـ اگه زن بگیری حتی نمی ذارم یه شب راحت سرتو زمین بذاری...

ـ من یه زنی می گیرم که غیر من حرف هیچ کسو باور نکنه. یکی مث خودت احمق (قهقهه!!!)

ـ مطمئن باش هیچ دختری قد من احمق نمی شه!!!

ـ (قهقهه) چیزی که ریخته دختر احمقه...

ـ پس پول جراحی ترمیم رو بده!

ـ به مممممممممممن چه؟؟؟

ـ الاغ تو خرابش کردی خودتم باید درستش کنی.

ـ الاغ کسیه که گذاشت خرابش کنم... بعدشم اگه می خواستم درستش کنم که خرابش نمی کردم!

ـ برات هیچ اهمیتی نداره اینقدر پستی؟

ـ برام هیچ اهمیتی نداره که تو فکر می کنی اینقدر پستم.

ـ حالا من چی کار کنم؟

ـ من چه می دونم، برو حال کن. زندگی کن. پول ترمیمتو در بیار و شوهر کن...

ـ با یه کثافتی مث تو؟؟؟

ـ کثافتی مث من اینقدر احمق نیست که به دست آشغالی مث تو بیفته...

ـ ازت متنفرم ...

ـ می دونم، منم همینطور.

ـ نه تو متنفر نیستی. تو هیچ احساسی نداری.

ـ دیگه بدتر(قهقهه)

.....................................................................................................................................

 

به چشمانت بياموز كه هركس ارزش ديدن ندارد!

 

بدترين درد اين نيست كه..................... عشقت بميره

بدترين درد اين نيست كه.....................به اوني كه دوستش داري نرسي

بدترين درد اين نيست كه.....................عشقت بهت نارو بزنه

بدترين درد اينه كه..............................يكي رو دوست داشته باشي و اون ندونه !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 مهر1385ساعت 11:2  توسط دل شکسته  | 

می دانستم که سرانجام روزی از این راه می بایدم گذشت با اینهمه دیروز از کجا خبرم بود که روز موعود امرو

کمی از خویش غافل شو جهان دیگر نمی ارزد

به یک ارزن بیاندازش کز این بهتر نمی ارزد

به عمری می فروشی و زمانی جام بازی را

که دل را باز پس گیرش نه این دنیای فانی را

زمانی تاج سلطانی کلاهی دلکش و مستی

زمانی هم رسذ روزی که بینی اینچنین پستی

چو من یکدم ز دم بگذر که بینی دونی دنیا

در این دنیا یه سر باشد تو را همراه صد سودا

(مجید)

بـــا تو من مثل ستــــاره که رو بال شب ســـواره
 
بـــی تو من پیـــاده ای که نفساشــو می شمـــاره
 
با تو من چراغ مهتــــاب که شبا دنیـــا رو داره
 
بی تو فانوســــی شکستــــه که تو کلبه جــا نداره
 
تو پــــری آسمـــونی تـــو عزیــــزی مهربونـــی
 
دلــــم و به تو سپـــردم کاش منـــو قابل بدونــی
 
با تــو من مثل یــه رودم میـــره تا دریــا وجودم
 
تا نبـــودی من نبـــودم نمی دونــم که کـــی بــودم
 
دل غصــه رو شکستــی لب شکوه هــا رو بستــی
 
تا تـــوی دلم نشستـــی به دلامــون وحلقه بستــی
 
تو شــدی تمــوم هستــی تا که هستــم و تو هستی
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 23 مهر1385ساعت 21:57  توسط دل شکسته  | 

با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت ببرد

وقتی کسی رو دوست داری ، حاضری جون فداش کنی

 حاضری دنیا رو بدی، فقط یه بار نگاش کنی

به خاطرش داد بزنی، به خاطرش دروغ بگی

رو همه چی خط بکشی ، حتی رو برگ زندگی

وقتی کسی تو قلبته ، حاضری دنیا بد باشه

فقط اونی که عشقته ، عاشقی رو بلد باشه

قید تموم دنیا رو به خاطر اون می زنی

خیلی چیزا رو می شکنی ، تا دل اونو نشکنی

حاضری که بگذری از دوستای امروز و قدیم

اما صداشو بشنوی ، شب ، از میون دوتا سیم

حاضری قلب تو باشه ، پیش چشای اون گرو

فقط خدا نکرده اون یه وقت بهت نگه برو

حاضری هر چی دوس نداشت ، به خاطرش رها کنی

حسابتو ، حسابی از مردم شهر جدا کنی

حاضری جونتو بدی، یه خار توی دستاش نره

حتی یه ذره گردو خاک تو معبد چشاش نره

حاضری هر چی بشنوی ، حتی اگر سرزنشه

به خاطر اون کسی که خیلی برات با ارزشه

حاضری هر روز سر اون با آدما دعوا کنی

غرور تو بشکنی و باز خودتو رسوا کني

بوسه
 
بوسه يعني وصله ي شيرين دو لب...

بوسه يعني مستي از مشروب عشق...

بوسه يعني لذت دل دادگي...

لذت از شب . لذت از ديوانگي...

بوسه يعني حس خوبه طعم عشق...

طعم شيريني به رنگ سادگي...

بوسه يعني آغازي براي ما شدن...

لحظه ي با دلبري تنها شدن...

بوسه سرفصله کتاب عاشقي...

بوسه رمز وارد دلها شدن...

بوسه آتش مي زند بر جسم و جان...

بوسه يعني عشق من با من بمان...

من از برق نگاهت مي گريزم

من از موي سياهت مي گريزم

براي آنکه اشکت را نبينم

همين حالا ز آهت مي گريزم

براي آنکه نفرينم نگويي

ز بغض و ناله هايت مي گريزم

براي آن که خورشيدم بماني

من از شکل چو ماهت مي گريزم

برايم نامه دادي من چه گويم؟

که از آن نامه هايت مي گريزم

نوشتي عشق بازاري ندارد

من از طرز نگاهت مي گريزم

نوشتي خسته اي از عشق و مستي

من از آن شکو ه هايت مي گريزم

نوشتي مي گريزي از من و دل

من اما پا به پايت مي گريزم!!!!

+ نوشته شده در  جمعه 21 مهر1385ساعت 13:2  توسط دل شکسته  | 

با بودنت رنگین کمون یه رنگ اضافه داره

آشنای من قسمت نبود تا در کنار هم بمانیم

                 شاید این سر نوشتی است که برای ما رقم خورده است

                                       

دور از هم ولی با هم

              

 همیشه از خودم می پرسیدم که چقدر با جدایی فا صله دارم

        

 هیچ گاه فکر نمی کردم که جاده پر اندوه جدایی این قدر نزدیک باشد

             

  وای خیالی نیست چرا که جای داشتن در کنار هم مهم نیست

                              

 جای گرفتن در قلب هم اصل است

                                           

 صادقانه بگویم :

                             

  همیشه در قلب و ذهنم جای داری

                           

  قلمِ‌ ِ ناتوانم از نوشتن نام عشق گریزان بود

                                        

 اما روزی او هم نوشت

           

   چرا که تو معلمش بودی ..هنوز نجوای دل عاشقت را به یاد دارم

                                 

   همان که الهام دهندهء روحم بود

                                       

  و خاطرهء زندگیم شد

                   

  شاید با تو بودن خیلی وقت است که گذشته

                       

  اما با فکر تو بودن هنوز هم باقی است

 

گفتم که بجز عشق تو در دل هوسی نیست
جز عشق تو در قلب و دلم همنفسی نیست
گفتی که کمی بوسه عشقت به من آمیز
گفتم که بجز سر به فدای قدمت نیست
پرواز عجب حس قریبی است که افسوس
با پر زدنم جز غم تو در بدنم نیست
گفتم که دلم را بکنم خانه یادت
تا عشق تو در خانه بود یاد کسم نیست
رفتم ولی بی تو چه کنم با غم غربت
بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست

(مجید)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 مهر1385ساعت 20:40  توسط دل شکسته  | 

شیطان

حتما اینو بخونید
در حوالي بساط شيطان...

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛
فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.
توي بساطش همه چيز بود:
غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد
.
و در ازايش چيزي مي‌داد.
بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند
.
و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را.
بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند
.
و بعضي آزادگيشان را.
شيطان مي‌خنديد
.
و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد.
حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت:
من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم.
نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم.
آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌:
البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.
از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم.
اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.
و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود

+ نوشته شده در  جمعه 14 مهر1385ساعت 20:7  توسط دل شکسته  | 

قصد از نوشتن آرامش است هر چند اين گونه نوشتن تازه شروع طوفان است

تو را راندم...........

که دست دیگری بنیان کند روزی بنای عشق  را و امیدت  شود

 امید جاویدت.

تو را راندم..........

ولی هرگز مگو با من که اصلا معنی عشق و محبت را نمیدانم

 که در چشمان تو نقش غم و دردت نمیخوانم

تو را راندم..........

به تو با اشک و خون٫ گویم برو من با تو میمیرم

ولی من در میان های های گریه خندیدم

که تو هرگز ندانی بی تو یک تک شاخه عریان پاییزم

 دگر از غصه لبریزم تو را راندم

در این دنیا بمان بی من برای دیگری

 سر بده نوای عشق و مستی را..........!!

**************************************************

تو اگر می دانستی که چه زخمی دارد 


                    چه دردی دارد خنجر از دست رفیقان خوردن


                    از من خسته نمی پرسیدی که چرا تنهایی؟

*********************************

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 مهر1385ساعت 23:21  توسط   | 

بی غمان مست دل از دست داده ایم ......... همراز عشق و هم نفس جام باده ایم

عزیز من تو جاده فدا شدن

اونکه هرگز نمیشه خسته منم

اونی که با صد امیدو آرزو

دلشو بسته به عشق تو منم

آخه تو پاک و نجیبی

تو یه احساس عجیبی

نکنه فرشته ای تو

تا ندای عشق رسید بر من

شوق زندگی دمید بر من

آخه تو پاک و نجیبی

تو یه احساس عجیبی

نکنه فرشته ای تو

میخوام تو دریای چشات

تا جون دارم شنا کنم

میخوام حساب خودمو

از عاشقا جدا کنم

فدا شدن برای تو

دلیل زنده بودنه

میخوام عشق و جنونم و

راهی قصه ها کنم

آخه تو پاک و نجیبی تو یه احساس عجیبی

نکنه فرشته ای تو

*************************************

قرار این نبود! که تو عاشق باشی و من ... من رفیق نیمه راه!

عشق برای ما همه ی زندگی بود نه بخشی از آن ، تو همه ی زندگی را به من بخشیدی و من

همه ی زندگی را از تو گرفتم.

تو را به خدا قسم دلداری ام نده که تو بهتر از من از گناهم خبر داری ...

*********************************************

در جان عاشق من شوق جدا شدن نيست

خو كرده ي قفس را ميل رها شدن نيست

من با تمام جانم پر بسته و اسيرم

 بايد كه با تو باشم در پاي تو بميرم

عهــدي كه با تو بستم هرگز شكستني نيست

 اين عشق تا دم مرگ هرگز گسستني نيست

*******************************

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 مهر1385ساعت 0:30  توسط   | 

میدونستم قفست میشم

بد کردی عزیز

بخدا قلبم داره پر پر میزنه

بد کردی عزیز

بخدا یکی داره جونم و خنجر میزنه

آخه حقم نبود این همه بدی

رفتی و به جونم آتیش تو زدی

...................

تنهایی رو دوست دارم چون فقط موقع تنهایی هست که میتونم با توحرف بزنم 

   تو تنهایی من  تو همیشه کنارم نشستی و به حرفام گوش میکنی 

  نمیدونی چه قدرحرف دارم که بهت بزنم ، نمیدونم از کجا شرو ع کنم

                 از لحظه ی آشنا ییمون بگم یا از لحظه ی که...

  دور بودن از تو خیلی سخته ولی نه تو دور نیستی تو همیشه در قلب و یاد من هستی

  دوست دارم وقتی که تنها هستم از زندگی صحبت کنم و از تو ،

  از تویی که تمام زندگی من هستی تمام دقایقمو با توام حتی الان که با من نیستی

               دوست دارم حرفای نگفتمو بهت بگم
                                                         بهت بگم که خیلی دوست دارم

گفته بودی که چرا محو تماشای منی

آنچنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی

  مژه بر هم نزدم تا که زدستم نرود

ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی

روزي که دلم پيش دلت بود گرو***دستان مرا سخت فشردي که نرو
روزي که دلت ................شد***کفشان مرا جفت نمودي که برو

نيازمند چيزي بودم كه باورش كنم

 

نگاهت بر من افتاد و باور كردم

 

خواهان كسي بودم تا باورش كنم

تو...

خود و رؤياهايت را با من تقسيم كردي

 

وباورت كردم

 

    اما...

 

آنچه كه به راستي نيازمند آن بودم

 

       باور كردن خود تو بود

 

مرا به دنياي درونت بردي و با اكسيد عشق ياريم كردي

 

و به بركت توست

 

كه امروز زنده ام، لمس مي كنم و باور دارم

 

كسي چيزي يا خود را

 

باوجود اینکه قفسی ساخته ام تا خود و تو را در آن زندانی کنم

آري تنها به خاطر وجود توست

................................

آسمان هم باید عاشق باشد که این چنین بی مضایقه

می بارد ؛ بگذار آنقدر از تو پر شوم که دیگر جایی برای خودم نماند

گاهی وقت ها که به دلم سرک میکشم فقط تویی و تو

نمیدانم چرا این قدر برای من بزرگی و من چرا ؟

 

نمیدونم چرا اینجوریم

ولی هیچوقت دوست نداستم که اینجوری بشم

میدونم زیاده روی دارم میکنم

ولی دست خودم نیست

آخه بی تو هیچکس رو ندارم

نمیخواستم مثل روزایی بشم که از سرت میروندیم

دوست دارم باهام باشی

مال خودم باشی

همیشه پیشم باشی

میدونم این یعنی قفس

یعنی زندونی

ولی  . . .

اشکامم که ماشالله منتظرن این اتفاقا بیفته و سرازیر بشن

میدونی چیه

دوریت برام سخته ولی چون اینجوری راحت تری دیگه نه بهت میگم نه به روت میارم

بذار فقط من بسوزم

میگن که از هر دست بدی

باز از همون دست میگیری

ببین چکار کردی با من

به دل میگم کاش بمیری

اگه دست خودم بود نمینوشتم

ولی

تو که منو بهتر میشناسی

دیگه نمیخوام وجودم سر راحت باشه

شاید بهتره قبل از اینکه از زبونت بشنوم . . . .

هر کار کنی بازم دوستت دارم

از همیشه بیشتر

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 مهر1385ساعت 15:55  توسط دل شکسته  | 

بر برای قاصد بارانی نیست اما امشب تها برای تو می بارم

روزی به تو خواهم پیوست ُ هر چند دیر تر از فرداهای نزدیک به امروز

و روح سرکش قلبم را به تو خواهم سپرد ... و تو را در تلاطم روحم شریک خواهم کرد .

بلوری از جنس عشق ناب خویش خواهم ساخت

و تو را مسافر دریای طوفانی وجود شیفته و آشفته ام خواهم نمود ُ بخاطر تو از آسمان خواهم گذشت ...

و از زمین و مرز انسان بودن عشق.

روزی در دریای نگاه تو غرق و با تو یکی خواهم گشت

             روح پاکم را به بند خواهم کشید و برای تو خواهم نوشت .

****************************************

روزگاریست که حیران و سر گردان به دنبال آشیان خود به این طرف و آن طرف سوسو می زنم !

به گمانم راه آشیانم را گم کرده ام اما دوستانم می گویند خویش را از یاد برده ام .

من در میان ابرهای مالامال از آمال و آرزو به دنبال خویش می گشتم اما....

اما نمی دانم چرا دوستانم را در آن میان پیدا کردم!

مگر ممکن است ؟   مگر ممکن است که آنان نیز گمشدگانی در خواب باشند؟

مگر ممکن است آنان نیز در میان دریای عالم غرق شده باشند اما خود ندانند ....؟

بیا ... بیا ای شکوه زیستن ...بیا و مارا به دیاری دیگر ببر ، زیرا که اینجا جای گمشدگان بیدار نیست !

**************************************

عزيزم؛ اگر باران بودم آنقدر می باريدم تا غبار غم را از دست هايت برهانم.

و اگر اشک بودم آنقدر می ريختم تا اهنگ دوست داشتن را برايت بنوازم.

ولی افسوس

که نه اشکم و نه باران ولی هرچه هستم دوستت دارم.

*****************************************

ای آشنای ديرين

                        ای زمزمه واپسين حياتم

                                                            آفتاب نگاهت را همواره بر من بتابان

ای همسفر؛ باش

                                 تا هميشه قلبم با نفس های وجودت به طپش در آيد

و نامت را برای ادامه زندگيم همواره تکرار کن.

****************************************

**********************************************

هرگز عاشق به دنيا نيامدم ،

ولی عاشق شدم ، تو همين دنيا .

در ميان تمامی فصل های تکراری زندگانی ، فصلی از عشق رقم خورد ،

فصلی که تکراری نبود .

عشق تکرار تکرار ندارد ، مگر آدمی چند بار عاشق می شود ؟

اينک عاشق هستم ، عاشق می مانم و عاشق می ميرم .

اگر زياد نخواسته باشم ... می خواهم در کنارم باشی !

تو نيز عاشق شو ، عاشق بمان و ...

باشد که در آن دنيا نيز عاشق زيستن را باهم تجربه کنيم ...

تکه های قلبم را با تو قسمت می کنم

شايد هيچ اثری بر اين سرمای زمستانی نداشته باشد ، اما ...

برای لحظه ای می توانی گرمای عشق واقعی را در دستانت حس کنی !!!

پس بیا عاشق باش ..............

*******************************************

********************************

****************************************

تنها ترین تنها

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 مهر1385ساعت 23:51  توسط دل شکسته  | 

هفت قدم تا تو

برای رسیدن به تو تنها هفت قدم باقی مانده

هفت قدم به اندازه هفت آسمان

به اندازه یک عمر ناتمام

+ نوشته شده در  شنبه 8 مهر1385ساعت 10:26  توسط دل شکسته  | 

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود

 
 
عشق صداييست که هيچ گاه به گوش نمي رسد ولي گوش را کر مي کند. عشق نغمه ي بلبليست که
 
تا سحر مي خواند ولي تمام نمي شود. عشق رنگيست از هزاران رنگ اما بي رنگ است. عشق
 
نواييست پر شکوه اما جلالي ندارد. عشق شروعيست از تمام پايان ها اما بي پايان است. عشق
 
نسيميست از بهار اما خزان از آن مي تراود. عشق کوششيست از تمام وجود هستي اما بي نتيجه.
 
عشق کلمه ايست بي معني ولي هزاران معني دارد
 
*********************************
 
تا حالا كفشهات رو نگاه كردي؟ 2 تا عاشق،2 تا همراه، كه بي هم ميميرن، با هم خاكي ميشن، بدون
 
هم زير بارون نميرن، كاش آدما هم يكم از كفشاشون ياد بگيرن...
 
*************************************
موقعي كه ميخواستمت ميترسيد م نگات كنم موقعي كه نگات كردم ترسيدم باهات
 
حرف بزنم موقعي كه باهات حرف زدم ترسيدم نازت كنم موقعي كه نازت كردم
 
ترسيدم عاشقت بشم حالا كه عاشقت شدم ميترسم از دستت بدم
 
**********************************

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه

كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي

پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار

نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن

***************************************

زمان! به من آموخت که دست دادن معني رفاقت نيست.... بوسيدن قول ماندن نيست..... و عشق

ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست ..... هيچ وقت دل به کسي نبند چون اين دنيا اين قدر کوچيکه که توش

دو تا دل کنار هم جا نميشه ... اگر هم دل بستي هيچ وقت ازش جدا نشو چون اين دنيا اين قدر بزرگه که

ديگه پيداش نمي کني

***************************************

روزی به تو خواهم پیوست ُ هر چند دیر تر از فرداهای نزدیک به امروز

و روح سرکش قلبم را به تو خواهم سپرد ... و تو را در تلاطم روحم شریک خواهم کرد .

بلوری از جنس عشق ناب خویش خواهم ساخت

و تو را مسافر دریای طوفانی وجود شیفته و آشفته ام خواهم نمود ُ بخاطر تو از آسمان خواهم گذشت ...

و از زمین و مرز انسان بودن عشق.

روزی در دریای نگاه تو غرق و با تو یکی خواهم گشت

             روح پاکم را به بند خواهم کشید و برای تو خواهم نوشت .

***********************************************

تنها ترین تنها

+ نوشته شده در  جمعه 7 مهر1385ساعت 23:38  توسط دل شکسته  | 

سلام من یه بوس کوچولو هستم گم شدم دوست دارم 5 دقیقه بشینم رو لپات؟

اگر میدونی تو این جهان کسی هست که با دیدنش رنگ رخسارت تغییر می کنه

 و

صدای قلبت آبروت را به تاراج می بره

،

با دیدنش دست و پاتو گم میکنی

،

مهم تر اینکه دوست داشتی مال خود خودت باشه

. . .

فکر کن

:

 مهم نیست که اون مال تو باشه

.

مهم اینه که فقط باشه

،

زندگی کنه

،

لذت ببره

و

نفس بکشه

،

بذار درد دنیا مال خودت بمونه

،

بذار با بی اعتنایی بهت لذت ببره

.

ولی

...

همین که اون باشه

برات بسه

،

آخه با بودنش تو هم هستی .

 ( مجید )

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 مهر1385ساعت 20:32  توسط دل شکسته 

هر کسی هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

 

تنها ترین تنها

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 مهر1385ساعت 0:11  توسط دل شکسته  | 

کار من و دل دیگه تمومه . . . زندگی واسه من بی تو حرومه

راکب آن مرکب بی دل تویی

رهرو آن راه بی منزل تویی

منتظر بهر نگاه تو منم

وز نگاه تو به جان آید تنم

کعبه آمال و افکارم تویی

روشنی بخش شب تارم تویی

واله و مجنون عشق تو منم

در ره عشقت سر و پا بسپرم

در ره عشق تو با پا میروم گاهی به سر

تا بیابم مر تورا تاجی به سر

.......

چرا گویم که گفتن را نباید

چرا جویم که جستن را نشاید

چرا در این خراب آباد دنیا

به یادت من نمانم تا به فردا؟

چرا از بهر یک اندیشه پوچ

کنم از سر زمین مادری کوچ؟

چرا از بهر زرق و برق دنیا

فراموشم شود هر یار زیبا؟

چرا باید تورا از یاد بردن؟

که یاد تو بود در خاطر من

چرا این دیر بی بنیاد فانی

بیاورده برای ما جدایی؟

بخواهم من که در این آخر کار

روم همچون کسی کو باشدش دار

امیدم باشد اندر دل که روزی

تورا بینم به زودی به زودی

( با تشکر از دوست خوبم - علی عنابستانی-) 

هرکه آمد دوسه روزی نفسم شد

دوسه روزی همه کارو کسم شد

دست آخر نفس من قفسم شد

دل من در هوس همنفسم شد

دل من تنگ نگاهش

نگهم در پی راهش

همه هوش و هواسم سر جایش

به امید رد پایش

من به عشقش ز همه دوست گذشتم

ز همه دوست که سهل است ز دل خویش گذشتم

من برای او نوشتم

که " ز تو . عشق تو و خویش " گذشتم

من به یاد آورو آن روز که گفتی :

" تو چرا . عشق منی . یار منی . زود نگفتی ؟ "

من چه گفتم ؟ تو چه گفتی ؟

تو ولی عاقبت عشق نگفتی

این چنین گشت دلم در پی عشقش

عمر من گشت فدای ره عشقش

دل من هیچ ندیدست ز عشقش

این از عشق من و این میوه کال غم عشقش

باز گفتم که دگر بار

به دل غمزده مرده غمدار

که دگر هیچ نبینی تو ز هر یار

نباید که ببینی غم دلدار

ولی ای کاش دلم باز نمیدید دلی را

آن دل مرده عاشق دغلی را

آن دل مرده بیچاره دلی را

دل من ! این دل من کاش نمیدید دلی را

باز گفتم که دوباره

ندیده که دلم گشته ز عشق پاره ء پاره

می روم من به سرایش پی چاره

تا بگم غصه به ایما و اشاره

ولی دیدم که چگونه بشکست این دل من را

به زمین زد همه عاقبتم را

همه عمر من و عشق من و بود و تنم را

نفسم را

( مجید )

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 مهر1385ساعت 13:13  توسط دل شکسته  | 

آرزو

هیچی ازت نمی خوام

فقط

..................................................................

دوست دارم همین الان بمیرم

................................................................

 نه يه دست رفيق دستام نه شريك غم بودي
واسه حس كردن دردام خيلي خيلي كم بودي
توي شهر بي كسيها تو رو از دور ميديدم
تا رسيدم به تو افسوس به تباهي رسيدم
شهر بي عابر و خالي شهر تنهايي من بود
لحظه شناختن تو لحظه تموم شدن بود
مگه ميشه از عروسك شعر عاشقونه ساخت
عاشق چيزي كه نيست شد روي دريا خونه ساخت

هرگز این قصه ندانست کسی

آن شب آمد به سرای من و خاموش نشست

سر فرو داشت نمی گفت سخن

نگهش از نگهم داشت گریز

مدتی بود که دیگر با من بر سر مهر نبود

او به دل عشق د گر می ورزید

آه این درد مرا می فرسود

گریه سر دادم در دامن او

های هایی که هنوز تنم از خاطره اش می لرزد

بر سرم دست کشید در کنارم بنشست

بوسه بخشید به من

لیک می دانستم

که دلش با دل من سرد شد است

لیک دیگر پیکر سرد مرا

می فشارد خاک دامنگیر خاک

بی تو دور از ضربه های قلب تو

قلب من می پوسد انجا زیر خاک

بعدها نام مرا باران و باد

نرم میشویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه

فارغ از افسانه های نام و ننگ

 

مرا از این که می بینی پریشان تر چه می خواهی
از این آتش به جز یک مشت خاکستر چه می خواهی
من از اوج نگاه تو به زیر پایت افتادم
بیا این اوج و این پروازو این باور چه می خواهی
مرا بیخود به باران می بری با مستیه چشمت
بیا این چشم ها این گونه های تر چه میخواهی
برای ادعای عشق اگر این سینه کافی نیست
بیا این تیغ و این شمشیرو این هم سر چه می خواهی
من ان فر هاد مسکینم که کوه بهر تو کندم
بگو شیرین ترین رو یا بگو دیگر چه میخواهی
تمام این غزل با خون رگهایم نثارت باد
بگو دیگر عزیز من بگو دیگر چه میخواهی

(مجید)

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 مهر1385ساعت 18:50  توسط دل شکسته  | 

و باز هم منتظرت می مانم

سلام به همه عزیزانی که لطف می کنند و مطلب هامو می خونند.

خیلی وقته براتون ننوشتم . حالا هم که اومدم بنویسم نمی شه به نام تنها ترین تنها بنویسم .

مجبور شدم با اجازه از دل شکسته عزیز به نام ایشون مطلب بنویسم .

دوستون دارم بازم منتظر نظراتون هستم .

                             ****************************************

اگه یه روز بغض گلوت رو فشرد

بهت قول نمی دم ....

می خندونمت ولی و می  تونم باهات گریه کنم

اگه یه روز خواستی در بری

حتما خبرم کن

قول نمی دم که ازت بخوام وایسی

اما می تونم باهات بدوم

اگه یه روز نخواستی به حرفای کسی گوش کنی

خبرم کن ...

قول میدم خیلی ساکت باشم

اما ...

اگه یه روز سراغم رو گرفتی

و خبری نشد ...

سریع به دیدنم بیا ...

احتمالا بهت احتیاج دارم ....

**************************************

انتظار

واژه غریبی است

وازه ای که شاید روزها یا شایدم ماههاست که با آن خو گرفته ام

که چه سخت است انتظار

هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظار فردای من !

خواهم ماند تنها در انتظار تو

چرا نوشتم در برگ تنهاءیم برای تو نمی دانم؟

شاید روزی بخوانند بر تو عشق مرا ...

می دانم روزی خواهی آمد می دانم ...

گریان نمی مانم خندانم برای ورودت ای عشق

وقتی به یادت می افتم به یاد خاطراتت ...

نامه هایت را مرور می کنم یک بار  .... نه ... بلکه صدها بار

وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد ...

و اشک شوق بر گونه هایم روانه می شود...

و تنها می گویم همیشه در قلب منی ...

می دانم که باز خواهی گشت ... میدانم!

به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی ...

به یاد تو و تقدیم به تو ...

**************************************

گاهی سخته گفتن آنچه درون ماست

گاهی سخته قبول آنکه عاشق شدی

خدایا دیگر طاقت دوری و انتظار را ندارم

اگر باز هم ... اگر باز هم او....

قلبم خسته است ... خسته تازه التیام یافته !!!

آخر مگر تا کی  تا کجا ....

می توان این قلب خسته را وصله کرد ؟؟؟

روزی می رسد که وصله ای بر آن نتوان کرد ...


آن وقت چه کنم خدایا ؟؟؟

می دانی که با توام ....

با تویی که تو غربت دلت گرفته ...

حرفهایت دلم را لرزاند چون قدیما...

اشک مریز           گریه مکن

با تو هستم و می مانم در کنارت

اکنون دیگر می توانم بگویم قلبم نزد توست

آن دورها .... اما چه نزدیک   

من دیگر چه دارم که بمانم؟

همه در دست توست

می ترسم که بیایم...

نبینم.....

خود میدانی که چه سخت است !!!!!!!!!!

*********************************

تنها ترین تنها دوستون داره"

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 مهر1385ساعت 0:4  توسط دل شکسته  |