تبليغاتX
عشق یعنی مرگ دور از دسترس

عشق یعنی مرگ دور از دسترس

رمانتیک , دوست داشتنی , قشنگیا و . . .

امان از لحظه غفلت . . . که هردم شاهدم بودی

ای دل ساده من چوب خطایت خوردی

تو نمک دان نشکستی که نمک می خوردی

وه چه آسان به تو بستند خیانت کاری

که تو آن جام شرابی که نباید خوردی

(مجید)

هيچ چيز سر جای خودش نيست. ما فقط بهانه هايی هستيم برای رسيدن ديگران به اهدافشان . همه چیز مقطعی است، درست مثل عطسه ای کم اهمیت که خیلی چیزها را از سر آدم می پراند، درست مثل این افسردگی عجیب و غریب که دامن من را گرفته. مطمئن نیستم این بار هم دکمه ارسال را فشار بدهم، مثل همه ی چیزهای بی اهمیت دنیا باید درموردش فکر کنم و به هیچ کجا نرسم. توصیه می کنم هیچوقت به چیزهای کوچک فکر نکنید، تاکید می کنم هیچوقت.

سکوت چیزی که هنوز هم از قوه ی درک من بیرون است، هنوز هم برایم پذیرفتنی نیست، چیزی است پنهان در اعماق وجودم و کور مثل نوزادی در بدو تولد. کینه همیشه با سکوت آغاز می شود. و فراتر از کینه در واقع همین سکوت است، سکوت، این حرکت بطئی تمام زندگیم. هنوز اینجا هستم، رمز و راز دارم. من هیچ وقت ننوشته ام، خیال کرده ام که نوشته ام، هیچ وقت دوست نداشته ام، خیال کرده ام که داشته ام. من هیچ کاری نکرده ام جز انتظار کشیدن، انتظار در برابر دری بسته

مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم تورا می بینم و میلم زیادت می شود هردم

نیاز تو خودم کشتم

که هرگز تا نشه پشتم

زدم بر صورتم سیلی

که هرگز وا نشه مشتم

من آن خنجر به پهلویم

که دردم را نمی گویم

به زیر کوله بار غم

نیاید خم به ابرویم

(محمود جمال آبادی)

وقتی کوچکتر بودم نمی تونستم نوک زدنت رو روی تنه خودم تحمل کنم

خیلی برام عذاب آور بود

حالا که هیچکس دورو برم نیست

حالا که تنهای تنهام

لحظه به لحظه آرزو میکنم کاش دوباره بیای و با نوک تیزت تنه درد کشیده منو زخمی کنی

آخه تازه فهمیدم که عاشقا باید سختی بکشن

وگرنه عاشق نیستن . . .

(مجید)

خوشبختم زیرا :

زیبا ترین لحظه زندگیم را دیدم

زمانی را که گفتی دوستت دارم .

بدبختم زیرا :

روزی به من گفتی دوستت دارم

چون !

امروز بدون تو می میرم

به تو عادت کردم . . .

(مجید)

 دل غمگین من اینگونه نباید نالید

تو همانی که فرشته به پرت می بالید

تو خطا کرده ای و چوب خطایت دیدی

آنکه روزی به تو بالید کنون می نالید

(مجید)

نفرین به تو ای دل که هر کس به طریقی

با عشق به تو مهر جفاکاری زد

هرکس به طریقی به تو دل بست و تو را برد

اما به تو آن تیر خطا کاری زد

(مجید)

همیشه وقتی کسی رو خیلی دوست داری

اون تو رو دوست نداره ؟!

وقتی کسی تو رو خیلی دوست داره

تو اونو دوست نداری ؟!

اما . . .

وقتی تو کسی رو دوست داری و اونم تورو خیلی دوست داره

هیچوقت به همدیگه نمیرسین ؟!

آخه . . این قانون زندگیه . . . . .

(مجید)

                      بنده طلعت آن باش که آنی دارد

شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد                          

............

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد

به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد

دراین بازار عطاران مرو هرسو چو بیکاران

به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد

(با تشکر از دوست خوبم محمد افضلی نژاد)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 خرداد1385ساعت 19:37  توسط دل شکسته  | 

سعی کن تنها باشی.زیرا تنها به دنیا امدی و تنها خواهی مرد.

      بگذار عظمت عشق رادرک نکنی

   زیرا انقدر عطیم است که تو و هستی تو را نابود  میکند

 و اما...

        اگر عاشق شدی تنها یک نفر را دوست داشته باش

       و پیمانت را محترم  بشمار

           عشق پاک داشته باش همانند قلب کودکی خالی از

           هر گونه گناه و زشتی

 

وقتی دارم فکر میکنم

همش به این فکر میکنم

که تو به چی فکر میکنی

بیا اصلا فکر نکنیم

وقتی داریم فکر میکنیم

که ما به هم فکر بکنیم

قطره اشک امضای خداست پای چشمانی که آسمان در آنها خلاصه شده است.

 

عشق یتیم تر از آن است که به دست رودخانه ی روزگار سپرده شود .

 

عشق حقیقی تر از آن است که پشت ابری پنهان شود .

 

 

 وقتي گريه كرديم گفتند بچه اي

 

وقتي خنديديم گفتند ديونه اي

 

وقتي جدي بوديم گفتند مغروري

 

وقتي شوخي كرديم گفتن سنگين باش

 

وقتي سنگين بوديم گفتن افسرده اي

 

وقتي حرف زديم گفتند پر حرفي

 

وقتي ساكت شديم گفتند عاشقي

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 خرداد1385ساعت 22:8  توسط دل شکسته  | 

از ينهمه قشنگيا به آسوني دل ميکنم وقتي به لبهات ميرسم ديگه بريده نفسم

سيـب سـرخي را بـه من بخشيـد و رفـت
عاقبـت بر عشـق مـن خنـديـد و رفـت
اشـك در چشمــان سـردم حلقــه زد
بـي مـرو‏ت گريـه ام را ديــد و رفـت
چشـم از مـن كنـد و دل از مـن بريـد
حـال بيمـار مــرا فهـميــد و رفـت
بـا غـم هجــرش مــدارا مـي كنـم
گـر چـه بر زخمــم نمك پاشيد و رفـت
 
 
 
خوشبختی یعنی داشتن آغوشی که همیشه برای تنهایی تو جا داره.
خوشبختی یعنی یه شونه ی استوار که هر وقت دلت بخواد بتونی روش گریه کنی.
خوشبختی یعنی بدونی دست هایی هست، که فقط دست های تو رو توی خودش جا می ده.
یعنی کسی رو باور کنی که یقین داری باورت رو نمی شکنه.
یعنی چشمایی که تو هر چقدر نگاهشون کنی، خسته نشی.
یعنی بتونی دوتا دست پاک و نازنین رو ببوسی.
خوشبختی،
 
یعنی کسی باشه، که تو بتونی از تمام دنیا بهش پناه ببری.
خوشبختی یعنی دوتا چایی داغ کنار پنجره ی بخار گرفته، توی زمستون.
خوشبختی، یعنی بتونی یه «من» بذاری بعد از اسمش، پسوند مالکیت.
یعنی موج موج دریای موهایی که عطرشون با خونت پیوند خورده مال تو باشه.
خوشبختی، یعنی یه پیراهن اتو شده، وقتی که می دونی دوتا دست عاشق اونو اتو کرده.
خوشبختی یعنی زندگی، وقتی توی لحظه به لحظه اش عشق جریان داشته باشه.
یعنی عاشقانه زندگی کردن.
یعنی عاشق بودن...
 
 
 

به دنبال كسي مي گردم

در اين كوچه هاي سرد هجران زده

به دنبال صدايي مي گردم

صدايي آشناتر از ترنم باران

دلنشين تر از آواز هزار

به دنبال دلي مي گردم

دلي خسته تر از انتظار

عاشق تر از مجنون

به دنبال گلي مي گردم

گلي دل سوخته تر از لاله

خوشبوتر از آلاله

به دنبال سايه اي مي گردم

سايه اي گرمتر از خورشيد

روشن تر از روز

به دنبال راهي مي گردم

راهي دورتر از بي نهايت

صاف تر از راست

به دنبال كور سويي مي گردم

كورسويي روشن تر از مهتاب

سرشارتر از اميد

به دنبال كسي مي گردم

كسي تنهاتر از من

شيداتر از او....... 

 

امروز که سر مستم از آهنگ صدايت

بگذار بخوانم غزلي تازه برايت

بگذار بگويم کمي از نرگس چشمت

از شعله پنهاني گيسوي رهايت

بگذار بگويم که نگاه تو مرا کشت

بشمار مرا جزو يکي از شهدايت!

چون حادثه مي ماند حضور تو شب پيش

اي كاش که تكثير شود حادثه هايت

ديروز صداي تو که از آينه برخواست

يکباره دلم ريخت در آغوش صدايت

امروز من و اين غزل و اين تن تبدار

آماده مرگيم ........... بميريم برايت؟

 
 
 
 
 
میخوام برم . میخوام برم . گریه نکن پشت سرم
مام وطن منو میخواد . میگه کجایی پسرم؟
خورشیدو با خود میبرم . ستاره ها پشت سرم
ابر مسافرم میاد . همه میشن همسفرم
میخوام برم . میخوام برم . گریه نکن پشت سرم
مام وطن خودت بگو . واست چی سوغات بیارم؟
گوهر اشک شوقمو . عزیزترینی که دارم
میخوام برم . میخوام برم . من دیگه طاقت ندارم
مثل پرنده از قفس . به سوی تو پر میزنم
از این همه قشنگیا . به آسونی دل میکنم
وقتی به خاکت میرسم . بریده دیگر نفسم
پیش تو زانو میزنم . تو رو با گریه میپوسم
 
 
 
سعادت از آن تو باد
باشد که شادی های تو به روشنی صبح بدرخشند
و غمهای تو فقط سایه هایی باشند که در پرتو نور عشق رنگ ببازند.
باشد که آنقدر شاد باشی تا شاداب بمانی،
هدفمند چندان که نیرومند پیش روی،
غصه دار تا آنجا که انسان بودن را فراموش نکنی،
امیدوار چندان که شادمان بمانی،
روبرو شوی با شکست تا فروتنی بیاموزی،
کامیابی چندان که مشتاق بمانی،
دوستان در کنار تا آسوده زندگی کنی،
ایمان به خود و شجاع تا غم بزدایی
ثروتمند تا آنجا که بی نیاز باشی
و سر آخر این که:
پر اراده و مصمم تا هر روزت را با شکوه تر از دیروز آغاز کنی
منتظرت هستم ای میهمان دلم...
 
سر گرم آغوشت شدم
چه زود فراموشت شدم
تقصیر تو نبود خودم
باری روی دوشت شدم
کاشکی دلت بهم میگفت
نقشه ی قلبمو داره
هر کی زد و رفت و شکست
یه روز یه جا کم میاره

موندن و سوختن و ساختن همه یادگار عشقه
انتقام از تو گرفتن کار من نیست ، کار عشقه
موندن و سوختن و ساختن همه یادگار عشقه
انتقام از تو گرفتن کار من نیست ، کار عشقه ، کار عشقه.....
 
 

پرنده گفت : چه بويي چه آفتابي

 آه بهار آمده است

و من به جستجوي جفت خويش خواهم رفت

پرنده از لب ايوان پريد مثل پيامي پريد و رفت
 
پرنده كوچك

پرنده فكر نمي كرد

پرنده روزنامه نمي خواند

پرنده قرض نداشت
 
پرنده آدمها را نميشناخت

پرنده روي هوا

و بر فراز چراغهاي خطر

 در ارتفاع بي خبري مي پريد  

و لحظه هاي آبي را

ديوانه وار تجربه مي كرد

پرنده آه فقط يك پرنده بود

 

حالم بد نيست غم کم می خورم
کم که نه! هر روز کم کم می خورم

آب می خواهم ، سرابم می دهند
 عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب
 از چه بيدارم نکردی ؟
آفتاب!!!!

خنجری بر قلب بيمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست
 از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد
 يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد می شوم
 خوب اگر اينست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم! ديگر مسلمانی بس است

در ميان خلق سر در گم شدم
 عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد از اين بابی کسی خو می کنم
هر چه در دل داشتم رو می کنم

نيستم از مردم خنجر بدست
بت پرستم ، بت پرستم ، بت پرست

بت پرستم ، بت پرستی کار ماست
 چشم مستی تحفه ی بازار ماست

من که با دريا تلاطم کرده ام
راه دريا را چرا گم کرده ام ؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمی گويم که خاموشم مکن
من نمی گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش
من نمی گويم مرا غم خوار باش

من نمی گويم،دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين ! شاد باش
دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

 
 

 
 
+ نوشته شده در  شنبه 6 خرداد1385ساعت 16:18  توسط   | 

پرنده نیستی بر پرتگاه آشیان مساز

 

گلويم راشکافتى

تا فريادم را ازانتهاىوجودم بشنوى!

اما......

نمى دانستى كه درميان درياچه قلبم آهسته فرياد مى زنم

تامبادا مرغابى درياچه غمگين شود

اما باز باهمان صدای آهسته گفتم:دوستت دارم!

از من ميپرسيد كه چگونه ديوانه شدم.
 چنين روي داد: يك روز، بسيار پيش از آنكه خدايان بسيار به دنيا بيايند، از خواب عميقي بيدار شدم و ديدم كه همه نقابهايم را دزديده اند. همان هفت نقابي كه خودم ساخته بودم و در هفت زندگيم بر چهره مي گذاشتم. پس بي نقاب در كوچه هاي پر از مردم دويدم و فرياد زدم ُ دزد، دزد، دزدان نابكار. ُ مردان و زنان بر من خنديدند و پاره اي از آن ها از ترس من به خانه هاي شان پناه بردند.
هنگامي كه به بازار رسيدم، جواني كه بر سر بامي ايستاده بود فرياد بر آورد ُ اين زن ديوانه است. ُ من سر بر داشتم كه او را ببينم؛ خورشيد نخستين بار چهره برهنه ام را بوسيد. نخستين بار خورشيد چهره برهنه مرا بوسيد و من از عشق خورشيد مشتعل شدم، و ديگر به نقابهايم نيازي نداشتم. و گويي در حال خلسه فرياد زدم ُ رحمت، رحمت بر دزداني كه نقابهاي مرا بردند. ُ
چنين بود كه من ديوانه شدم. و از بركت ديوانگي هم به آزادي و هم به امنيت رسيده ام؛ آزادي تنهايي و امنيت از فهميده شدن، زيرا كساني كه ما را مي فهمند چيزي را در وجود ما به اسارت مي گيرند. ولي مبادا كه از اين امنيت، زياد غره شوم. حتي يك دزد هم در زندان از دزد ديگر در امان است

مرز بین من و چشمان تو یک لبخند است

                           باد غارتگر این خاک غریب

                                   برد با خود من و این اندیشه ٬

                                                                 که کنار تو بشینم آرام

         درد آوارگیم داد حبیب

                               تا نبیند ٬ چشم نا محرم شهر

                                           زخم این پیکر عریان مرا.........

 

امشب سر هر کوچه تردید تو ٬

                                    یک شاخه شکسته

                                                            برخیز !

امشب غم بی جانی گلبرگ شقایق ٬ 

                                               به سلام تو نشسته

                                                           برخیز !

 

وقتی رفت یه قطره اشک رو گونه هاش بازی میکرد ، همونو ازش گرفتم اخه يادگاري بود

 

من آخرين واژه های گمنامم که از حلقوم يخ زده ی زمان بيرون می آيند.
تو ...
سکوتی هستی عميق ...
و او ...
مسافری بود ...
گذشت و رفت. جاده او را صدا ميزد.

سفر بخیر مسافر کویر...

روی برگی بنويس عشق، بنويس با چشم خيس عشق

عشق و تکرار کن دوباره، خط تيره بنويس عشق

عشق فرياد پرنده س، ساکنه يا که رونده س

ساز قلبه، سوزه سينه س، گاهی وقتا درد کينه س

عشق هستی آفرينه، خود کلام آخرينه

يه تمنا يه سروده، نرم و سوزنده چو دوده

عشق يه نوره يه اميده، نه سياهه نه سپيده

به لطافت مثل ابراس، به بزرگی همه درياس

عشق پيوسته در اوجه، قصه ی ساحل و موجه

گوهر ناب و گرانه، مثل چشم نگرانه

هميشه بی قرار عشقه، طراوت بهار عشقه

اساس روزگار عشقه، عشقه عشقه

عشق نشان تقديره...

همه از جدایی من و تو میگن

نمی دونم اونا یا من رو نشناختن
یا تو هنوز باور ندارن

همه این روزا یه جوی مرو نگاه می کنن

بذار نگاه کنن

بذار تو حسرت یک همکلامی بسوزند

بذار هرچه می خوان بگن

یه ضرب المثل عربی میگه:

ماه مسیر حرکت خود را با عوعو سگها تغییر نمی ده


 

انتظار

به صداي قلبم گوش كن
ديگر ناي صدا كردن ندارد
وقتي به حرفهايت فكر مي كنم
مرا به دنياي پنهان تو مي برد
امشب مي خواهم به ياد قشنگ تو شاد باشم
مي داني كه نگاهت پاك تر از آب روان و دلت چون آينه است
به خداي آسمانها
به قناريهايي كه عاشقانه مي خوانند
سپرده ام
موسيقي انتظار سر دهند


 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 خرداد1385ساعت 16:43  توسط   |